همه ی مردهای بالای 15 سال فامیل در جبهه بودند، به جز باباجان (پدر بزرگ) که ما، همه ی نوه ها، بیشتر در خانه ی او جمع بودیم. از بابای هر کداممان که نامه ای می رسید، بقیه یکی یکی در جایی -پشت یخچال، توی صندوق خانه، انبارک زیر پله، پشت گلدان بزرگ خرزهره و بالای خرپشته، بغض می کردند، در این کابوس که پس حتماً بابام شهید شده بقیه را نمی دانم ولی خودم، خط های نامه ی بابام را می شمردم و هر چه بیشتر بود، خوشحال تر بودم و فکر می کردم که بابام، کمتر شهید شده